تبليغاتX
سهم من از زندگی
آره باز امدم بی سلام و پر سکوت و درد

همیشه از همه کنایه شنیدم همیشه در جواب هر عملی سکوت کردم سکوتی پر از درد و غم آه و نفرین شادی وغم

اما خسته شدم آره خسته شدم از دو رنگی های زمونه از گرگ صفتا

خسته شدم از دروغها

خسته شدم از ........

کجای خدا منم من اونی که همیشه ازت سوال پرسید اما سکوت کردی چرا جوابمو ندادی ؟ها چرااااااا  

راستی خدا نمی خوام گله کنم نه نمی خوام حس کنی ازت سیر  شدم دوست دارم اما  من مگه بنده تو نیستم ؟

کاش می شد سفر کرد کاش می شد دل برید از همه کس 

کاش می شد نامردی   دروغ و.... به اصطلاح آدما رو از پیشونیشون خوند 

امیدی هست برای باز زنده بودن امیدی هست برای از با تو بودن به فردا رسیدن

نه نه نه

زمانی که اشک بر چمشانم حاکم میشود        زمانی که اسیر سکوت می شوم

      حس می کنم باز هم باید نفس کشد  اما برای کی برای چی

بی خیال بازم سکوت

اما این رسمش نبود ای روزگار این رسمش نبود ای خدا



+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:4 توسط عاشق |



در آستانه ي کوچه زندگي,دفتر تقديرم را نظاره مي کنم
که دستان قدرتمند سرنوشت آن را ورق مي زند
و نوشته هايش را با قلم قسمت تغيير مي دهد
آرزوي اين را داشتم که روزي بتوانم بوته سرنوشت را
از ريشه بخشکانم
تا هيچ وقت نتواند دفترم را با دستان بي مهرش ورق زند
و آنان را که دوستشان دارم هيچ گاه با تکرار واژه قسمت
از من نگيرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:7 توسط عاشق |


من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن ، آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو .

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند


------------------------------------------



در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایــی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشــاه بی تفاوت از کنـار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و ...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت. نزدیک غروب ،یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیـجات بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشــت و با هر زحمتی بود تخته سنــگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنـاری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته ســنگ قرار داده شـده بود .کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشت پیدا کرد .

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:41 توسط عاشق |


یادم باشد که به یادت بیندازم تک سلاح من همین سکوتی است که گاه فرجام عدالتخواهی من است و گاه سوگواره ای بر عمر رفته ی من...

یادم باشد به یادت بیندازم که هرگاه می آیی گل سرخی برای این دل غریبم بیاور و به یاد بیاور نوید لحظه های به ثمر نشستن گل های رازقی در حیاط خلوت دلمان را که عاشقانه می گویند
<<چه کور آن زمان که عشق بازی می کرد در چند قدمی زندگی>>
یادم باشد به یادت بیندازم که در گذر گاه زندگی مبادا نا سپاسی کنی که نعمت ها بسیارند و ندیدن رحمت لایزال الهی بسیار بیشتر...
یادم باشد به یادت بیندازم زندگی سوگواره ای بر اشتباهات گذشته نیست.زندگی به تلنگری می ماند برای عبرت آموختن و عمر را کفاف آن نیست که مجلس ختمی همیشگی برای اشتباهات گذشته گرفت...

یادم باشد به یادت بیندازم که قلبم فقط تو را صدا می زند...هیس...گوش کن...فقط و فقط تــــــو ...

----------------------------------


جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم  .



--------------------------------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:34 توسط عاشق |


سرگردان و تنها در ميان سکوت مبهم خيال بر ديوار خاطرات خوش ديروز تکيه زده ام ...
و بر روزهاي پر احساس گذشته حسرت مي خورم ...
روزهايي که در کوچه باغ عشق شروع شد و در خزان جدايي به پايان رسيد ...
ديرگاهيست که قفل پنجره اميد را در کوره راههاي اميدهاي ناتمام دلم جا گذاشته ام ...
چقدر تلخ بود لحظه وداع در ميان اشک و آه براي قلبي که شايد هرگز نفهميد چقدر
... دوستش دارم


---------------------------------------------------------------------------------------


بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند.
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:14 توسط عاشق |


یه شب از اون شبا که غم میاد سراغت از همون شب که هیچکی نیست به یادت

توی خلوت یه خواب تو رو دیدم دوباره شبه غمگینو سیاهم شد پر از ستاره

 

شبی از پشت یک تنهای غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلو فری صدا کردم

تمام شب برای طراوت ماندن باغ قشنگه آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهای که در تنهاییم رویده

با حسرت جدا کردم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:50 توسط عاشق |


یه روزی تو دنیای نت کل دنیامو پیدا کردم اما حالا .......... کاره روزگاره گله ندارم

دیگه نمیتونم آپ کنم شاید ماهی یا هفته ای یه بار آپ کنم اما هر روز سر میزنم

وقتی میام این وبلاگ دلم بعد جوری می گیره به یاد گذشته می افتم ............

از تمام دوستانی که در این مدت منو یاری کردن با نظراتشون شادم کردن تشکر می کنم

درسته روزی 20 ساعت تو نتم اما نمی تونم بیام به وبلاگ آپ کنم تو یه ضمینه دیگه فعالیت می کنم 

آیدی من skote_vahshat

ای خدا یه آه دل ساده داریم که با اون داد میزنم شکستم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:34 توسط عاشق |


امشب دلم برا کسی تنگه که هر شب هر روز با من بود

کی بود جز آبجیم که دنیام بود اون رفت منو تنها گذشت

رفت داخل دفتر زندگانیم

کاش آموزگار بودم و زندگانی رو به خودم می آموختم

نمیدانم چرا باید در آتیشی بسوزم که سوختنش نه تنها عذابم نمیدهد بلکه

هر لحظه عاشق به سوختنم می کند نمیدانم ولی کاش می دانستم

چرا تنهای و مجازت برای کسی صادر مشود که هرگز در خیال خود

به تنهای فکر می کرد این آتیش مرا به مردابی می کشد که در نا کجا گاهش هرشب به

پرستش نشستم هر شب بر سر قبرش گریه کردم

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:18 توسط عاشق |


هميشه با تو

معناي زنده بودن من ، با تو بودن است
نزديك ، دور
سير ، گرسنه
رها ، اسير
دلتنگ ، شاد
آن لحظه اي كه بي تو سرآيد مرا مباد !
مفهومِ مرگِ من
در راه سرفرازي تو ، در كنار تو
مفهوم زندگي است

معناي عشق نيز
در سرنوشت من
با تو ، هميشه با تو ، براي تو ، زيستن

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:1 توسط عاشق |


دلم میخواد گریه کنم! کسی برام شونه بشه

چیزی نمونده که دلم، بشکنه دیوونه بشه

دلم می خواد گریه کنم! حتی بمیرم از خودم

این انتقام غربتُ دیگه بگیرم از خودم

دلم می خواد که بغضمو تو حنجرم بشکنمش

آی آدما! یاری کنید! شاید بشه بشنومش

آی آدما! من که میرم! سهم منم مال شما

از این هوای بی کسی تا انتهای این کما

قسمت نشد گریه کنم! اشکام نشد جاری بشن

آدما ترسیده بودن به این غریب یاری بدن

آی آدما! از غربتم به حجلمم خیره نشید

بیچاره دل تو این کما، از زندگی خیری ندید...

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:8 توسط عاشق |